X
تبلیغات
انشاهای من - انشاهای من/21-گفت و گوی خیالی بین تخته سیاه وگچ/الیاس امیر حسنی

انشاهای من

مقاله -شعر - نثر -داستان

انشاهای من/21-گفت و گوی خیالی بین تخته سیاه وگچ/الیاس امیر حسنی

 

مهر ماه شد وبعد از سه ماه تعطیلی مدرسه ها باز شدند .چشمان تخته سیاه به روی یار دیرینش گچ باز شد . گچ سلام داد وگفت : سلام دوست قدیمی حالت چطوره .بازحمتای ما چطوری .تخته سیاه گفت :سلام دوست عزیز خوب رفتی وپشت سرت را هم نگاه نکردی نگفتی دلمون از غصه ترک بر می داره .نگفتی ما هم دوستی داریم .خیلی دلم برات تنگ شده بود .من دیگه به تو ومعلم ودانش آموزا عادت کردم .دوری شما اذیتم می کنه .دوست دارم آقا معلم باز تورا دستش بگیره وبا تو خیلی خوش خط اون بالای بالا بنویسه بسم الله الر حمن الر حیم یا اگه خواست فارسی بنویسه بنویسه به نام خدا .

گچ گفت  : رفیق راستش من هم دلم برای نوشتن خانم وآقای معلم و شاگردانش تنگ شده .دوست دارم اون ها منو دستشون بگیرن و درس ها رو یکی یکی به دانش آموزا یاد بدن .دانش آموزا هم بیان و با من مساله های ریاضی وعلوم را حل کنن.هیچ هم فکر نکنن که با نوشتن اون ها عمر من تموم میشه نه این طور نیست .من با درس هایی که اونا یاد می گیرن در وجودشون زنده می شم و حس می کنم که به بهترین نحو به وظیفه م عمل کردم .

تخته سیاه گفت :آه چه قدر لذت بخشه که هر روز جمله ی زیبایی از پیامبر و امامان معصوم با خط خوش روی من بنویسن تا بچه ها یاد بگیرن . گچ گفت : وقتی معلم خوشنویسی منو تو دستش می گیره می خوام بال در بیا رم و کمکش کنم تا زیباترین خط رو با من بنویسه . تخته گفت  : منم بگم که با نوشتن وپاک کردن وباز نوشتن وپاک کردن هیچ خسته نمی شم .خدا کنه همیشه کار ما رو به راه باشه و در یاددادن ویاد گرفتن بچه ها سهیم باشیم .خوب شد که دوباره مدرسه ها باز شد و ما دو یار قدیمی همدیگه رو دیدیم . خوب  دیگه ساکت مثل این که آقا معلم اومد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:36  توسط الیاس امیرحسنی  |