X
تبلیغات
انشاهای من

انشاهای من

مقاله -شعر - نثر -داستان

روز معلم و مادر مبارک /الیاس امیرحسنی


به مناسبت روز معلم و روز مادر / الیاس امیر حسنی

سلام بر پیام آور عشق و ازادی

سلام بر باغبان باغ دانایی

سلام بر اسطوره ی صبر و بردباری

سلام بر جان آشنای رازداری

سلام بر معمار اندیشه های انسانی

سلام بر نقاش جلوه های روحانی

و سلا م بر آموزگار زندگانی

سلام بر معلم خوبم و سلام بر کتاب و تخته و کلاس

روزی به نام معلم تنها بهانه ای است تا ما بدانیم در زندگی دوآموزنده و معلم  داریم ، یکی روزگار است که درس هایش به بهای زندگی امان تمام می شود و دیگری آموزگاراست که درس هایش به بهای زندگی اش تمام می شود یعنی او از جان مایه می گذارد و جان عزیز خویش را فدای آموختن و آموزاندن ما می کند . او با چوب و سنگ و مشتی اشیاء بی جان سرو کار ندارد او با انسان  این پیچیده ترین مخلوق خداوندگار سرو کار دارد و چه سخت است  این کار ! او که هر کلامش ،هر عملش در ذهن و زبان و جان کودکان نقش می بنددو چه قدر باید مراقب باشد تا جانی را نیازارد ، آینده ای را تباه نسازد و سرنوشتی را عوض نکند .

عارفان با عشق عالم می شوند

بهترین مردم معلم می شوند

عشق با دانش متمم می شود

هرکه عاشق شد معلم می شود

درود بر همه ی معلمان عارف و عاشق

و امّا مادر

وقتی می خواهم ازمادر بگویم چشمم به اشک می نشیند ، جانم به اضطراب می افتد و یک باره دریایی از محبت و عشق در نظرم جلوه می گیرد . سلام ای مادر ! حالا دیگر من قد کشیده ام . دست نوازشگر تو ، کلام گرم تو، آغوش نرم تو  اینک از من جوانی تنومند و درختی سرسبز و استوار به بار آورده است .چگونه می توانم سپاسگزار توباشم؟ مادرم می توانم بگویم نیمی از دنیای من ، بلکه تمام دنیای من با تو و با وجود تو معنی می یابد . دستانت را می بوسم و برای سلامتی ات دعا می کنم . هرگز نمیر مادر که اگر نباشی تمام دنیای من به پایان می  رسد . تو را دوست دارم تا فراسوی خواستن ها . روزت مبارک و سایه ات همواره برسر ما مستدام باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 19:15  توسط الیاس امیرحسنی  | 

شعر / انتخاب از وبلاگ درس و مشق


بچه ها لال شوید

بی ادب ها ساکت

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می‌گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم می‌گیرند

درس و مشق خود را …

باید امروز یکی را بزنم،

اخم کنم و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب،

هرطرف می غلطید

مشق‌ها را بگذارید جلو،

زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می‌لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آن طرف، نیمکتش را می‌گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می‌لرزید...

" پاک تنبل شده‌ای بچه بد"

"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

" ما نوشتیم آقا "

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می‌کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی‌کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد و سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام،

بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله،

درکنارم خم شد

زیر یک میز، کنار دیوار،

دفتری پیدا کرد...

گفت : آقا ایناهاش،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،

عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند شکوه‌ای یا گله‌ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

و حسن را بسپارید به ما "

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت: این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه‌ی سر به هوا،

یا که دعوا کرده

قصه‌ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش،

متورم شده است

درد سختی دارد،

می‌بریمش دکتر

با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تأثر گشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدرش نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود

و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد

درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***
یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید،

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

با خشونت هرگز...

با خشونت هرگز...


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 18:12  توسط الیاس امیرحسنی  | 

دانش آموزان ششم ابتدایی نورایمان


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 22:18  توسط الیاس امیرحسنی  | 

به امید خدا / الیاس امیرحسنی


دوستان عزیز اگر اشکالی در شعر می بینید تذکر دهید .
می روم روزی به آمریکا به امید خدا 
می خورم ویسکی و یا کوکا به امید خدا
می رهم از رازقان و عین آباد 
می شوم کاکو ویا کاکا به امید خدا 
زندگانی می کنم با مردم اهل و نجیب
می شوم اهل آلاسکا سانفرانسیسکا به امید خدا
می کنم پیدا در آن جا کار و باری کم خطر 
می شوم من عضو سندیکا به امید خدا 
می نویسم با زبان خارجی یو کن پیلیز
خاک بر فرق ................ به امید خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 17:26  توسط الیاس امیرحسنی  | 

خدا رحمت کند

خدا رحمت کند استاد


ما مرحوم دکتر سیامک


عرب را که می فرمود


: برای کسی بمیر که



برایت تب کند .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 21:14  توسط الیاس امیرحسنی  | 

چشمه ی روشن

امروز 25/ 11/ 91 کتاب پر ارج چشمه ی روشن نوشته ی روان شاد دکتر غلامحسین یوسفی را به پایان بردم . این کتاب را همکار عزیزم آقای منوچهر میرزایی در اختیارم گذاشتند که از ایشان ممنونم . در این کتاب از هفتادو دو شاعر ایران  سخن به میان آمده است و تنی چند از شاعران تاجیک و پاکستان و افغانستان چون خلیل الله خلیلی ،اقبال لاهوری و عبید رجب نیز تمجید گردیده اند . روش کار دکتر یوسفی چنین است که ابتدا کلّیاتی درباره ی شاعر بیان نموده اند سپس شعری را از شاعر انتخاب نموده و به شرح و تفسیر ان پرداخته اند و زیبایی های شعر را روشن نموده اند .کتاب پر حجم است امّا بسیار خواندنی است و افق هایی را پیش چشم خواننده می گشاید . به روان مرحوم دکتر یوسفی درود می فرستیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 16:54  توسط الیاس امیرحسنی  | 

دانش آموزان امسالم در مدرسه ی نور ایمان


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 19:11  توسط الیاس امیرحسنی  | 

به یاد مردم آذر بایجانl

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 17:4  توسط الیاس امیرحسنی  | 

وصیت نامه ی ویکتور هوگو/ انتخاب از وبلاگ پله پله تا خدا

lقبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ، ;">و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،> و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ........ lاما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. lبرایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار ......... lبرخی نادوست و برخی دوستدار ............ lکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدین گونه است ، برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی...... نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد..... تا که زیاده به خود غره نشوی . و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ..... تا در لحظات سخت ، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........ چون این کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند ..... و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.> و امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی...... و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ، و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی........... چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد. امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد..... چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت.... به رایگان...... امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ..... هر چند خرد بوده باشد ..... و با روییدنش همراه شوی ، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی..... و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : این مال من است فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است ! و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی .... و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ، که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ... ویکتور هوگو
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 18:55  توسط الیاس امیرحسنی  | 

تشویق معلّمانی که درمن اثر گذاشت /الیاس امیرحسنی

معلّم کلاس چهارم و پنجم ابتدایی خانم یاوری : توآینده ی درخشانی خواهی داشت.

استاد نرجسی دبیر سال چهارم دانشسرا: تو معلم منظّمی خواهی شد .

استاد دکتر محمود فتوحی در دانشگاه : به کمتر از ستاره قانع مباش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 19:28  توسط الیاس امیرحسنی  |